دوست داشتن ِ کسی دل می خواهد... 

باید دلش را داشته باشی... دلی که گنده باشد... قوی باشد... بی کینه باشد... حساب کتابش ضعیف باشد... خستگی ناپذیر باشد... 

برای آن قسمتش نمی گویم که عاشقی ات بر وفق مراد است... 

برای آن لحظه های شیرین ِ کنار همی اش نمی گویم... 

برای آن قسمت ِ بودن وداشتن وفخر فروختن به عالم وآدمش، نمی گویم... 

برای آن قسمت ِخوشبختی واوج گرفتنش نمی گویم... 

برای عطر وبوی ِهمیشه ماندگار جاویدانش نمی گویم... 

برای خاطره هایی که خلق می شود نمی گویم ... 

برای بزرگ شدن و ریشه دواندنش هم نمی گویم... 

برای آن قسمت ِحزین ِ از دست دادن ِکسی که دوستش داری، می گویم... 

برای آن لحظه های دلتنگی سختش می گویم که از دست هیچ کسی کاری بر نمی آید... 

برای آن قسمت ِ یک طرفه بودن ِزجر آورش می گویم... 

برای آن قسمت ِتنها ماندن ِتلخ ِ با خاطره هایش می گویم... 

برای صبر وانتظار ِبی پایان ِ روی دستت مانده اش می گویم...  

برای حُزن ِهجرانش می گویم... 

برای ترسو شدن و تلخ شدن و جوجه تیغی شدن ِبعد ازاین ِ قلب ِپر از دوست داشتنی می گویم که  یکهویی ترک می شود... 

که ذوقش کور می شود... گُل ِاحساسش پرپر...  

مَخلصِ ِکلام !

دوست داشتن کسی با همه ی آن لذت های منحصر به فردش که خودتان بهتر از من می دانید، سخت است .دل می خواهد. مخصوصاً اگر دوستتان نداشته باشد...!!  

 

" دوست داشتن که خیابان نیست 

تاکسی بگیری  

بنشینی  

پیشانی ات را به شیشه بچسبانی 

آه بکشی  

وبر گردی به پیش از آن 

نه نمی شود 

با دوست داشتنم کنار بیا  

مثل ِ پیرمردها که با لرزش ِدست هایشان   "      

 ( رویا شاه حسین زاده )

من که کسی نبود فقط داشتم با خودم حرف می زدم...سرم به لاک تنهایی خودم بود...داشتم به قول ِ آن شاعر، نفسهایم را جانانه تر می کشیدم  تا عشقی که مانند هوا در همه جا جاری ست را نفس بکشم...

تو دانه پاشیدی، تو بذر کاشتی، تو مزرعه ی لَم یَزرَع ِدلم را شُخم زدی وکویر خشک قلبم را با باران احساس وعشق، از خشکی رهاندی...تو دام  گذاشتی برای پرنده ی بی بال وپر آشفته و سرگردان روحم ومرا اسیر لحظه های خرسند وپر اشتیاق خوشبخت دوستت دارم کردی...

من از همان اولش هم،کاره ای نبودم...

تو بودی که به من، معنا دادی...به انتظارم معنا دادی...به دلتنگیهام معنا دادی...به گریه ها وخنده هایم معنا دادی...

من که همان آدم ِ یکه و تنهای  همیشه بودم که به تنهایی بی خاصیتم عادت کرده بودم...به دوریها...به فاصله ها...به دوست داشته نشدنها...به مرکز توجه نبودنها...به بی آدمی ها...به بی کسی ها...به ذکرهای ورد ِزبانم  برای تَطمئنَ القُلوبها...

تو بودی که کاسه وکوزه ی تنهایی ام را شکستی ومثل مغولها به مرزهای وجودِ بایر ِ منتظرم هجوم آوردی... 

تو بودی که لایه های قلبم را غارت کردی... دلم را با مَشعَل ِ بزرگ ِ دوستت دارم به آتش کشیدی...سوختی ام ...خاکسترم کردی ...حالا من خرمشهر ِ بعد از جنگم که با هیچ سازندگی، از نو بنا نمی شوم حتی اگر خدا آزادم کند...!   

" مذاکرات به پایان رسید وآخر هم 

  حقوق ِعاشقی ام را به رسمیت نشناخت..."