من اگر پسر بودم و به کسی درست به وسعتِ احساس خودم بر می خوردم حنما دست خودم را می گرفتم و متن بهار را با هم قدم می زدیم و برایش می خواندم: "ببین می خنده نیلوفر روی بام و در و ایوون..." و لااقل یک دختر در این جهان از هیچ چیز نمی ترسید!... زن ها می ترسند، زن ها همیشه از همه چیز می ترسند، از تنهایی، از دیروز، از امروز، از آینده، از نادیده گرفته شدن، از تکراری شدن، از پیر شدن، از دوست نداشته شدن،... و شما برای گرفتن این ترس ها نه نیازی به پول دارید، نه باشگاه زیبایی اندام، نه موقعیت و نه قدرت، شما فقط باید حریم بین بازوهایتان راست بگوید!، شما فقط باید دوست داشتن و ماندن را بلد باشید! اشتباه کردم پسر نشدم، لااقل یکی از دخترهای دنیا باید از هیچ چیز نمی ترسید!... وقتی شما شروع کردید به گرفتن احساس امنیت، زن ها آن قدر عوض شدند که گویی تکاملِ طبیعت گونه ای را به گونه ی دیگر رساند!... آن قدر عوض شدند که امنیت و آینده را در پولِ شما دیدند، آن قدر عوض شدند که ترس از دوست داشته نشدن را در جراحی پلاستیگ دیدند، و ترس از تنها نشدن را در بچه دار شدن، و و و... عشق ورزیدن و عاشق کردن هنر مردانه ای ست؛ وقتی زن ها شروع می کنند به ناز خریدن و ناز کشیدن، تعادل دنیا به هم می خورد!  

( مهدیه لطیفی )

استاد کلمه وعشق ! 

 

 

من از محضر ِمقدس ِشعرهای بی نهایت عمیق وبی نظیرتان عذر می خواهم . دست ِ خودم نیست که هر بار با وجود تکرار وتعددش، وقتی  به شعرهای شما رجوع می کنم به گریه ی های های بر می خورم. به یاد دلی که از من، سر ِشعرهای شما،  تلخ و غریبانه شکست می افتم ویادِ  قولی که سر ِشعرهای عزیز ِخاطره انگیز شما گرفتم و داده نشد. به خاطره هایی که با شعرهای شما جاودانه تر شد... 

من به کلمه های شما، احساس ِشما، روح ِ شعرهای یکی یکدانه ی شما بدجوری بدهکارم...!!   

 

با چشم هایت حرف دارم

 

می خواهم ناگفته های بسیاری را برایت بگویم

از بهار،

از بغض های نبودنت،

از نامه های چشمانم...

                           که همیشه بی جواب ماند

باور نمی کنی؟!

تمام این روزها

                  با لبخندت آفتابی بود

اما

دلتنگی آغوشت

                  رهایم نمی کند،

به راستی...

              عشق بزرگترین آرامش جهان است.

 

" سید علی صالحی عزیز "


 

  

 

دوستت دارم

با اینکه تو گاهی می روی

و می گذاری با دردهایم نفس بکشم

با دردهایم برقصم

و گنجشک ها

یکی یکی به حال و روزم گریه کنند...

 

( فرناز خان احمدی)

خدایا کفر نمی گویم اما دوست داشتم جای همین دیوانه ی خیابانمان باشم.همین دیوانه ی چشم روشن محله یمان که در دنیای دیگری سیر می کند؛که از عبور آدمها،هیچی حالی اش نمی شود.که گلویش با بغض بیگانه است.که دلش خالی از ترس و دلشوره و کینه ونگرانی است.که دنبال زندگی راه نمی افتد.که اهلی ِ کسی نمی شود.که فارغ از عقل واحساس است.که نمی داند دلتنگی چیست چه برسد به آنکه بفهمد چه به روزگار آدم می آورد.که نه متوجه مرگ کسی می شود نه متوجه به دنیا آمدن کسی.نه دغدغه ی آب ونان دارد نه دغدغه و واهمه ی تنهایی.همین بُرزویی که از آدمهای محله  به سرعت برق وباد فرار می کند وآنقدر توی لاک خودش سیر می کند...آنقدر بی آزار است...آنقدر آرام و بی مزاحمت است  که کسی به صرافت  نمی افتد تا سر به سرش بگذارد...دیوانگی اش را دست بگیرد ومسخره اش کند ویا بخواهد تلاش کند از محله بیرونش کند...همین دیوانه ای که هر بار می بینمش آرزو می کنم جایش باشم.نمی دانم اگر بداند حسرت ِ یک نفری ست که در حوالی اش زندگی می کند وهر بار که می بیندش به ِدیوانگی اش غبطه می خورد چه حالی می شود؟ !! نمی دانم اگر بداند وقتی چند روزی گم وگور می شود ویکهویی غیبش می زند، دلیل ِدلتنگی کسی و نگرانی وچشم گرداندن کسی می شود فرقی به احوالش می کند یانه؟! 

فقط  ای  کاش از چشمهایم بخواند چقدر در دلم آرزو می کنم که جایش باشم تا درد را،غصه را،تنهایی را زخم را،دلتنگی را،عطر علاقه را وخلاصه دنیا ومافیه هایش را نفهمم...!!