من زن ِروشنفکری نیستم اگر منظور ِروشن فکری همینی باشد که در اجتماع ِالانمان جریان دارد. البته بگویم که بین سنت و مدرن بودن هم گیر نیو فتاده ام...برای خوشایند کسی وبه دل ِکسی خودم را نشاندن هم،  به هر آبی  و هر آتشی نمی زنم...من دارم خیلی غصه می خورم برای زنان ِسرزمینم آنجایی که می روند از متنی دفاع می کنند که علیه شان نوشته شده تا بلکه به دل ِصاحبِ ونویسنده ی معروف آنهمه توهین وقضاوت بنشینند...من دارم خیلی غصه می خورم برای زنان ِسرزمینم آنجا که پا در کفش دوست داشتن و عشق ِ رفیقهایشان می کنند و از هیچ سعی وتلاشی فرو گذار نمی کنند...آنجا که از روشنفکری فقط گرفتار سهل الوصول بودنی شده اند که به اشتباه برداشت کرده اند...آنجا که منزلت احساس وقلبشان را نمی فهمند و تن شان جولانگاه ِهر ننه قمری می شود...آنجا که زبانشان به جای مهر به کنایه وزخم و طعنه وحسادت باز می شود . آنجا که  قلب ِمهربانی که فقط در سینه ی یک زن می تپد را تبدیل می کنند به مرکزبدخواهی و حسد...آنجا که از شیوه ی مزخرف عشوه گری استفاده می کنند برای رکب زدن و طنازی ِقشنگ ولطیف وجودمان را در بدترین راه صرف می کنند...آنجا که دست به هر کاری می زنند برای دیده شدن ودوس داشته شدن و معنی ومنزلت عشق را عوض می کنند...!! 

 

 

من تا سر حد مرگ غصه می خورم وقتی برای اثبات روشنفکری ام باید تعداد کتابهای خوانده شده ام را بالا ببرم و نویسنده های معروف را بشناسم و تب ِ همه چیز بگیرَدَم اما شعورم ذره ای تکان نخورد...من تا سر حد مرگ غصه می خورم که برای اثبات منفعل نبودنم باید با مارک ها وبِرَند های معروف دهان پر کنی ، ذهنم را اشغال کنم واگر ندانمشان کلاهم پس معرکه باشد...من تا سر حد مرگ غصه می خورم که برای اثبات روشفکری ام باید خدای درونم را انکار کنم و هیچ پیامبر وامام وآیه و مناسبتی را نشناسم و ندانم و تلاش کنم یادم بروداز کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود ؟! وتا سر حد مرگ غصه می خورم که باید برای اثبات روشنفکری ام،شهدا،این قهرمانهای معصوم ونازنین کشورم وفداکاریشان را فراموش کنم و تخم لقی که روشن فکر نماها پاشیده اند را آبیاری کنم... 

 

من زن ِروشنفکری نیستم اگر روشن فکری یعنی غرق شدن در یک مشت فیگو روادا...یعنی پز ِ خواندن اما نفهمیدن وندانستن...اگر روشن فکری یعنی اینهایی که من دارم می بینم . من زن ِروشن فکری نیستم وترجیح میدهم وقتم را با اشیاء بگذرانم و در سکوت بخوانم و فلان خواننده و فلان کتاب را نشناسم و شعورم خریداری نداشته باشد...!!           

 

 

قبل از اینکه پاییز از راه برسد برای بار نمی دانم چند هزارم ، بگویم دوستت دارم تا عطر دوست داشتنت در را به روی غم انگیزی پاییز ببندد.تا خزان به شکوفه های دلم نرسد.تا بهار دوست داشتنم، خزان دلتنگی و دوری را از میدان به درکند..

دوستت دارم امید من!

بهانه ی  اینهمه صبر وانتظارم !

یا درد و غمی که داده ای، بازش گیر

 

یا جان و دلی که برده ای، بازش ده