بهاریه ای   تنها  برای  "  تو   "

 

مرد بزرگم !

 این روزها به این فکر میکنم که چقدر من بکر ِ بَدَوی ام...! دستهایت کو تا یادم بدهد ترجمه ی  چند واژه ی خیلی مهم ِ لغت نامه ی آدمها را که این روزها بدجوری  به مهم بودنش پی برده ام ...؟ کلماتت کجایند تا درسم بدهند؟ یادم بدهند از این کوهی بودن ،از این ساده بودن،از اینهمه مهربانی جدا شوم و  قرص ومحکم یاد بگیرم چطور رفتن از دنیای آدمها را ؟ تا یاد بگیرم چطور فراموش کنم خاطرها وخاطره ها را ؟ تا یاد بگیرم از جمله ی دوستت دارم بهراسم.... بهراسم  پدر ! می فهمی؟! جوری یادم بده که بهراسم ازسوختنش ،خاکستر شدنش...مثل آنوقتها که یادم دادی از داغی اجاق وآتش ومنقل بترسم... کاش  آن روزها ی خوب ِ درس و مدرسه ات، یادم  میدادی روزه ی عشق گرفتن را  به جای روزه ی پرهیزگاری وبندگی...! کاش روزه ی بی مهری را یادم میدادی ! کاش فهمیده بودن را برایم می گذاشتی توی دسته ی صفات بد ...! کاش فرار را جای قرار یادم میدادی! کاش عمرت قد میداد به یاد دادن این کودک نافهم ناخلفت....! کاش آشنایم می کردی با فعلهای لازم زندگی ...! با فعل رفتن... مردن...گریختن...هراسیدن از تمام چیزهای خوب دوست داشتنی ...! کاش گذشتن را یادم میدادی به جای گذشت کردن...!  کجایی مرد خاطره هایم ؟!  کاش بیایی وتو برایم بگویی فرق روزهای آخر سال با آنهمه روز قبل چیست ؟!  کاش تو بیایی وبگویی این طلب بخشش ها وآرزوکردنهای چندش آورمان، دَم تحویل سال چه معنی میدهد ؟! کاش بدانی چقدر محتاج درسهایت شده ام. کاش بدانی چقدر شاگرد حرف گوش کنی شده ام...کاش بدانی چقدر سر به راه شده ام...کاش بدانی که چقدر سیلی دستهایت را کم دارم...کاش بدانی . بدانی ...بدانی فریاد ِهیچ وقت نداشته ات را خواهانم...کاش بیایی وترکه برداری به تنبیه کردنم...به ادب کردنم...به بیدار کردنم...به رام کردنم...وقت تنگ است ... کم کم دارد  می رسد  دستاویز آدمها برای نمایش سین های سرور...سین های سه دندانه ی سیب و سمنو و سرکه و سکه و سیر و سنجدوسبزه و تمام ...