تبليغاتX
اوایل کوچک بود



























اوایل کوچک بود

از" تو " ها یی که توی شعرها خوانده ام ومی خوانم

همیشه جز دلتنگی وخیال ومشتی بغض ویک بوی خاص خاطره ، چیزی انگار نمی ماند

یا قرار نیست بماند ...

برای من اما فرق می کند شاهزاده ! مخاطب خاص ! عام ! چه میدانم همین حوالی دیگر...

فرق می کند یک چیزاهایی

دل کَندن را یاد نگرفته ام

زبانم همیشه ، وقت خداحافظ  گفتن ، لال می شود

دلم به سلام همیشه راضی تراست حتی اگر سلامتی در پی نداشته باشد ...

 

نوشته شده در چهارشنبه 27 اردیبهشت1391ساعت 15:58 توسط آرام|

دو رنگ اند .نارنجی و  آبی با یک دَمیار .اسمش دَمیار است .دَم می آورد گاهی برای دختر نازنینم.روزهایی که تب میکند.که سرمای نمی دانم از کجا آمده ،  می خورد  ،ریه های حساسش بیشتر از همیشه ،میزبان آن دورنگ اسپری آزار دهنده می شوند.مثل این چند روز ،چند روزی که با هر تب کوتاه وممتدش ،جان من کاسته می شود.که زجر می کشم با بی جانی وکم حالی و ضعفش.با چشمهای معصوم خمار شده از مریضی اش .دوست دارم تمام دردهای عالم به جانم بریزد اما دخترم  هیچ وقت زیر سقف این آسمان ،روی این زمین خاکی ،  هرجایی که هست.که میرود.مبتلا نباشد ... 

من با تو خوشم

تو خوشی با دل من

نوشته شده در چهارشنبه 27 اردیبهشت1391ساعت 6:26 توسط آرام

این روزها دارم می فهمم دوری دوستی می آورد .دوری خیلی دوستی می آورد.این را از روزی که اندازه ی دخترم بودم از زبان همه ی آدمهای مهم زندگی ام می شنیدم اما خب باورش سخت بود.تحلیلش سخت تر بود.درکش خیلی خیلی سخت تر .اما کم کم که قد کشیدم.توی تمام مراحل بزرگ شدنم دیدم نزدیکها ، همیشه سوهان روح همند.همیشه اشک هم را درمی آورند. همیشه توی دنیای قهر و آشتی های کودکانه پرسه می زنند.همیشه حوصله ی شان از هم سر میرود.همیشه به سختی هم را تحمل می کنند . همیشه دنبال بهانه اند برای ور کشیدن پاشنه ی کفش لعنتیشان برای دور شدن .همیشه دنبال دستاویزند تا به جدایی تن بدهند. ودرست همین ما آدمها همین که دور می شویم ازدوری ناله می کنیم.تازه یادمان می افتد که چقدر او که نزدیک بود دوست داشتنی بود.چقدر از نزدیک قشنگیهاش پیدا نبود.چقدر دلتنگ اش شده ایم.تازه  ای کاش هایمان جان می گیرد.تازه دلتنگی یقه ی احساسمان را می گیرد .تازه بغضها دیوانه ی مان می کنند . تازه می فهمیم  چقدر دوستش داشته ایم. تازه از دوری وحشت می کنیم. دست وپا می زنیم تا آن دور را ، آن رفته را ، آنکه دلش را شکسته ایم ،دلش را به دست بیاوریم.حوصله یمان به شکل عجیبی بر می گردد .میدانی ؟! نمیدانم اینها خوب است یا نه؟! نمیدانم آنکه می رود.دور می شود کار درستی می کند یا نه ؟! نمی دانم باید همانطوری دور ماند تا عزیز شد؟! تا دوستت داشته باشد؟! یا دوستش داشته باشی؟! ....هیچ کدام از اینها را نمیدانم و هنوز که هنوز است نمی فهمم اما فقط یک چیز را خوب خوب یاد گرفته ام.یک چیز همیشه روی مغزم راه میرود محکم.یک چیزی را ایمان دارم . یک ترس ودلهره ای که همیشه هست این است که خدا نکند که برای برگشتن ِ راهی که رفته ای ،که دور شده ای ،که بد رفته ای،که تلخ رفته ای ،دیر نشده باشد.خدا کند آنکه جا مانده توی این دوری ،دل وآغوشی برایش مانده باشد برای تو که دور شده ای برگشته ای .خدا کند دیر نشده باشد..
نوشته شده در سه شنبه 26 اردیبهشت1391ساعت 7:24 توسط آرام|

دارم می نویسم.دارم می نویسم. دارم مثل همیشه می نویسم.دارم به عادت هر روز از کلمه ها وام می گیرم.دارم قدم قدم خودم را به تو نزدیک می کنم.دارم خیالهایم را پس میزنم. دارم احضارت میکنم. روحت را.عطرت را . چشمهایت را ...همین چشمهایی که نقطه ی آغاز تمام داستانهای عاشقانه می شود. حاشیه ها را کنار زده ام.به بهانه ها پشت کرده ام .می خواهم با تو باشم.می خواهم کلمه هایم فقط در خدمت تو باشند.میدانم از تو نوشتن سخت ترین مکاتبه است .میدانم از تو حرف زدن،تورا به همه ی خوبیها نسبت دادن ، خوبیها را یکجا توی سطرها چیدن کار جانکاهی می شود .اما می خواهم نزدیک شوم.فاصله ها را بردارم.میخواهم نزدیک باشی.میخواهم دور نزدیک باشی اینجا.توی این بهشتی که به هوای تو نسبتش داده ام.می خواهم بدانی.می خواهم تاکیدت کنم تا یادت بماند اینجا با همه ی کلمه های ساده وبی رمقش ، در تسخیر وتصاحب توست.باید فراموشت نشود .باید آنقدر تکرارت کنم در دردها ودلتنگیها وبغضها وسرخوشیها وشوقها تا فراموشم نشود .تا فراموشت نشود که تو با شکوه ترین کلمه ی این بهشت خیالی هستی

 

عشق ماده نیست
که بدانی چقدر جا می خواهد!
حس است
نفس است
هوا ست
می رود می رود تا تمام هر چه دل که داری
حتی اگر دریا
اگر اقیانوس

 

مهدیه لطیفی

نوشته شده در یکشنبه 24 اردیبهشت1391ساعت 8:56 توسط آرام|

دلم می خواهد از خانه بزنم بیرون همین حالا.هرچند که هوای شهر هم چنگی به دل نمی زند.خاک آلود وگرم وگرفته. خب کویر است دیگر.از کویر که نمی شود توقع داشت.کویر که نمی تواند مثل جنگل باشد.مثل دریا.مثل کوه.کویر مثل اسمش می ماند.خشک وتشنه ودلگیر...با این حال دلم می خواهد بروم.یک جایی .مثل دیدار کسی.شاید هم دیدن جایی که تازه باشد.جایی که آسمانش همین رنگ نباشد.جایی که دلم را با بغضهایش تاب بیاورد. .دلم می خواهد کنار کسی باشم.کسی که دوستش دارم.کسی که برایم عزیز باشد.کسی که خسته ام نکند.کسی که چشمهایش را به روحم بدوزد.کسی که هوای حوصله اش ابری نباشد.کسی که حرف تازه داشته باشد.بوی حرفهایش بوی حرفهای معمول نباشد.شاعرشود.شعر بخواند.لحنش عاشقانه باشد.لهجه اش گرم باشد.دلم یک صدای جان دار می خواهد از آنها که مرا بیرون بکشد از خلسه .از کرختی الانم.دلم یک هوا می خواهد که خیال نباشد.خیال بافته نمی خواهم .می فهمی چه می گویم؟!  از ضمیرهای رفته خسته ام .ضمیر حاضر می خواهم .ضمیر  زنده ی  " تو " 

 

بگذار تا بگویمت ای چشمه ی شراب

بیمار خنده های توام بیشتر بخند

خورشید آرزوی من گرم تر بتاب

نوشته شده در شنبه 23 اردیبهشت1391ساعت 17:58 توسط آرام|

چند روز پیش دخترم وقتی از پیش دبستانی برگشت هنوز از راه نرسیده ، پرسید مامان : بهشت کجاست؟! نه اینکه توی جوابش مانده باشم اما خب گفتم خودم هم تازه گیها فهمیده ام جایی که خیلی خوشحالت می کند.جایی که تویش ذوق میکنی.خوش می گذرانی.جایی که امن وراحت است .جایی که دوستش داری خیلی ،آنجا می شود بهشت تو ...وقتی که  با لهجه ی شیرین کودکانه ی خندانش گفت :  "کنار تو "  دلم خواست توی گوش دنیا بلند وبا افتخار بگویم : خوشبختی یعنی همین ... خوشبختی برای من یعنی همین که اینجا .روی زمین خاکی خدا ، من یک مادرم. مادری بنام بهشت ...

.

.

.

دوست دارم  مامان بزی قصه های دخترم باشم

فداکار وجسور و مراقب !!

 

 

به بهشتی که زیر پای توست بگو به جای من غرقه بوسه اش کند خاتون خاموشم ! 

نوشته شده در جمعه 22 اردیبهشت1391ساعت 13:52 توسط آرام|

دلم می خواهد همین حالا باد بیاید از جانب تو

باد بیاد با دستهای پر

با عطر خنده های تو

باد بیاید و این پنجره ی همیشه منتظر را دلشاد کند

باد بیاید و پر هیاهو از تو بگوید برایم

تا این دل خسته ام  آرام بگیرد

بدطوری نیمه جان وکوفته است  دل ِ تنگ این روزهایم !

.

.

دلم کمی عشق می خواهد همین حالا .

میدانم   " یافت می نشود "

میدانم  که قبلترها  "جسته ای تو "

میدانم همه ی اینها را

اما  ...

بگذار اعتراف کنم در محضر " تو"  

من  " آنچه یافت می نشود آنم آرزوست " ...

نوشته شده در پنجشنبه 21 اردیبهشت1391ساعت 11:58 توسط آرام|

دست خودم نیست

اینجا که می آیم، تو را که نفس می کشم ،واژه ها همیشه حرف دارند برای گفتن از تو

تقصیر توست که  حضورت اینهمه حرارت دارد

تقصیر توست که نبض عاشقانه هایم را به حرکت وامیداری

دست خودم نیست

نمیتوانم تنهایت بگذارم

نمی توانم دست از تو بشویم وبروم پی کار خودم

نمی توانم تو را سکوت کنم

کاش چشمهایت جور دیگری بود!

کاش شانه هایت  اینهمه تسکین خیالهایم نبود !

کاش خوابهایت ، توی شبهای من اینهمه بیداد نمی کرد !

دست خودم نیست 

 تقصیر توست که وقتی به تو می رسم عاشق می شوم!

نوشته شده در چهارشنبه 20 اردیبهشت1391ساعت 9:40 توسط آرام|

حتی تو هم اگر یادت برود

من خوب یادم می ماند که چقدر دوستت دارم !

 

نوشته شده در سه شنبه 19 اردیبهشت1391ساعت 19:29 توسط آرام|

هرچقدر  این روزها بگذرند وبروند وخاک شوند.  

 برای من فرقی نمی کند.

وقتی قلبم پرستیدن  تو را دوست دارد .

وقتی خستگی جانم  با عطر ساده وگذرایی  از جانب تو بیرون میرود.

وقتی ساحل امن فکرهای تو، طوفانهای بعضی وقتکهای دلم را ، آرام میکند.

شاید من گاهی وقتها بهانه گیر شوم...

شاید گاهی وقتها زیادی دلتنگ شوم...

شاید گاهی وقتها زیادی با باران هم خانه شوم ...

اما باور کن به آخر نخواهم رسید.

باور کن من وقتی با تو هستم خودم می شوم!!

 باور کن این راه سخت را دوست دارم !

 باور کن این جاده باران گیر  را دوست دارم!

باور کن دوست  نداشتن تو خیلی سخت تر می شود برایم !

باور کن دوستت دارم ...

 

نوشته شده در جمعه 15 اردیبهشت1391ساعت 10:16 توسط آرام|


آخرين مطالب
»
»
»
»
»
»
»
»
»
»

Design By : Pichak