اوایل کوچک بود
همیشه جز دلتنگی وخیال ومشتی بغض ویک بوی خاص خاطره ، چیزی انگار نمی ماند یا قرار نیست بماند ... برای من اما فرق می کند شاهزاده ! مخاطب خاص ! عام ! چه میدانم همین حوالی دیگر... فرق می کند یک چیزاهایی دل کَندن را یاد نگرفته ام زبانم همیشه ، وقت خداحافظ گفتن ، لال می شود دلم به سلام همیشه راضی تراست حتی اگر سلامتی در پی نداشته باشد ... دو رنگ اند .نارنجی و آبی با یک دَمیار .اسمش دَمیار است .دَم می آورد گاهی برای دختر نازنینم.روزهایی که تب میکند.که سرمای نمی دانم از کجا آمده ، می خورد ،ریه های حساسش بیشتر از همیشه ،میزبان آن دورنگ اسپری آزار دهنده می شوند.مثل این چند روز ،چند روزی که با هر تب کوتاه وممتدش ،جان من کاسته می شود.که زجر می کشم با بی جانی وکم حالی و ضعفش.با چشمهای معصوم خمار شده از مریضی اش .دوست دارم تمام دردهای عالم به جانم بریزد اما دخترم هیچ وقت زیر سقف این آسمان ،روی این زمین خاکی ، هرجایی که هست.که میرود.مبتلا نباشد ... من با تو خوشم تو خوشی با دل من عشق ماده نیست مهدیه لطیفی بگذار تا بگویمت ای چشمه ی شراب بیمار خنده های توام بیشتر بخند خورشید آرزوی من گرم تر بتاب چند روز پیش دخترم وقتی از پیش دبستانی برگشت هنوز از راه نرسیده ، پرسید مامان : بهشت کجاست؟! نه اینکه توی جوابش مانده باشم اما خب گفتم خودم هم تازه گیها فهمیده ام جایی که خیلی خوشحالت می کند.جایی که تویش ذوق میکنی.خوش می گذرانی.جایی که امن وراحت است .جایی که دوستش داری خیلی ،آنجا می شود بهشت تو ...وقتی که با لهجه ی شیرین کودکانه ی خندانش گفت : "کنار تو " دلم خواست توی گوش دنیا بلند وبا افتخار بگویم : خوشبختی یعنی همین ... خوشبختی برای من یعنی همین که اینجا .روی زمین خاکی خدا ، من یک مادرم. مادری بنام بهشت ... . . . دوست دارم مامان بزی قصه های دخترم باشم فداکار وجسور و مراقب !! به بهشتی که زیر پای توست بگو به جای من غرقه بوسه اش کند خاتون خاموشم ! باد بیاد با دستهای پر با عطر خنده های تو باد بیاید و این پنجره ی همیشه منتظر را دلشاد کند باد بیاید و پر هیاهو از تو بگوید برایم تا این دل خسته ام آرام بگیرد بدطوری نیمه جان وکوفته است دل ِ تنگ این روزهایم ! . . . دلم کمی عشق می خواهد همین حالا . میدانم " یافت می نشود " میدانم که قبلترها "جسته ای تو " میدانم همه ی اینها را اما ... بگذار اعتراف کنم در محضر " تو" من " آنچه یافت می نشود آنم آرزوست " ... اینجا که می آیم، تو را که نفس می کشم ،واژه ها همیشه حرف دارند برای گفتن از تو تقصیر توست که حضورت اینهمه حرارت دارد تقصیر توست که نبض عاشقانه هایم را به حرکت وامیداری دست خودم نیست نمیتوانم تنهایت بگذارم نمی توانم دست از تو بشویم وبروم پی کار خودم نمی توانم تو را سکوت کنم کاش چشمهایت جور دیگری بود! کاش شانه هایت اینهمه تسکین خیالهایم نبود ! کاش خوابهایت ، توی شبهای من اینهمه بیداد نمی کرد ! دست خودم نیست تقصیر توست که وقتی به تو می رسم عاشق می شوم! من خوب یادم می ماند که چقدر دوستت دارم ! برای من فرقی نمی کند. وقتی قلبم پرستیدن تو را دوست دارد . وقتی خستگی جانم با عطر ساده وگذرایی از جانب تو بیرون میرود. وقتی ساحل امن فکرهای تو، طوفانهای بعضی وقتکهای دلم را ، آرام میکند. شاید من گاهی وقتها بهانه گیر شوم... شاید گاهی وقتها زیادی دلتنگ شوم... شاید گاهی وقتها زیادی با باران هم خانه شوم ... اما باور کن به آخر نخواهم رسید. باور کن من وقتی با تو هستم خودم می شوم!! باور کن این راه سخت را دوست دارم ! باور کن این جاده باران گیر را دوست دارم! باور کن دوست نداشتن تو خیلی سخت تر می شود برایم ! باور کن دوستت دارم ...
که بدانی چقدر جا می خواهد!
حس است
نفس است
هوا ست
می رود می رود تا تمام هر چه دل که داری
حتی اگر دریا
اگر اقیانوس
| Design By : Pichak |

